Football_weblog


انگار فوتبال برای ما چیز دیگری است و از جایی دیگر می آید؛ جایی فراسوی برد و باخت ها، جایی بسیار دور به اندازه غربت مان. آقای مربی یک شبه قهرمان ملت می شود و احساس تند ایران پرستی اش را می ستاییم، اما شبی دیگر همین مربی متعصب، مقصر تمام ناکامی هامان می شود و اجنبی و چشم سبز خوانده می شود. ما مردمان هیجانیم و امروز از ابراز هیجان و تظاهر ابا نداریم. فوتبالی هم که نباشیم می ریزیم توی خیابان؛ تصویر عمودی می گیریم! نبض مان تند می زند و چیزی جز هم صدا شدن با بقیه اهمیتی ندارد.
انگار قرار بود فوتبال برای ما یک معجزه باشد، که نبود! معجزه پیروزی ضعیف ها و حقیر شدن بورژواها. معجزه فرو ریختن تابوهای چند ساله و بر صدر نشستن گمنام های کوچکی که نه پولی دارند، نه زمینی، نه امکانات استانداردی و نه جاذبه مقاومت ناپذیری برای توده ها. عرق تن شان بدجوری می چسبد به لباس های شبه استاندارد، و کفشهاشان؛ آه! از بازی کثیف سیاست که همین مستطیل سبز را هم از ما دریغ می کند. 
انگار فوتبال برای ما چیز دیگری است، نمادی از همه چیزهایی که نداریم. بهانه ای برای بغض ها و حرف های نگفته. دلیلی برای جمع شدن خانواده کنار هم بدون سرک کشیدن در موبایل و دیدن هیجان کمتر دیده شده بابا. احساس دوشادوش مردم بودن حتی به اندازه یک شادمانی چند ساعته توی خیابان برای نتیجه مساوی، و دوباره فرو رفتن در خانه های نقلی مان؛ بی آفتاب، بی هوا، با پنجره هایی که توی خانه همسایه باز می شود و صدای بی وقفه دزدگیر ماشین ها و ساخت و سازها.
انگار فوتبال برای ما چیز دیگری است، درامی تمام عیار در دنیای بی قصه مان. درامی که عناصرش جفت و جورند و گاهی از هیچکاک و فورد و کاپولا بهتر بلدند ما را با به هذیان، به رویا، به هم ذات پنداری، به فراموشیِ ناپایداری های حقیقی زندگی مان دعوت کنند. ما اغوا می شویم و حتی وقتی نمی دانیم چرا به قوچان نژاد بازی نمی رسد، یا چرا دژاگه مصدوم را با خود به جام جهانی می برند و موتور رو به جلوی تیم چسبیده است به نیمکت، چیزی جز عادت کردن به مناعت و کم توقعی، محافظه کاری و ترس از باخت روحمان را سیراب نمی کند. چون حفظ چیزها – به همان شکلی که بود – کار امن تری است تا خطر کردن و احتمال باخت! چون در نباختن تحسین بیشتری می شویم تا تحمل ریسکِ بردن، آن هم در جامی که می شد به راحتی غول کشی کرد. شبیه پدر مقتصدی که همیشه نگران خرج کردن پول هایش است و تحمل بدهکار بودن را هم ندارد. 
دوباره می رویم توی خیابان. باز هم نایک مشتری اش را در ایران دارد، همان طور که پیتزا فروشی ها و پمپ بنزین ها و هر کجا که سرطان می فروشند هر روز مشتری های بیشتری دارند. راستی که اینهمه به درِ بسته خوردن در جای جای زندگی، انگار فقط با این مستطیل سبز تسکین می یابد.

albert
Macro-photograph of mushroom gills | Albert Renger-Patzsch 

با آغاز عصر روشنگری در اوایل قرن بیستم و تاسیس مدرسه باهاوس توسط والتر گروپیس در شهر ویمر آلمان اصول هنری به صورت فراگیر جهان عکاسی را دربرگرفت. از جمله این اصول می توان به تاکید بر جنبه های کاربردی  به همراه زیبایی شناسی  اشاره کرد، ارزش هنری آثار مورد توجه بیشتری قرار گرفت و پرهیز از جنبه های زیبایی شناسی صرف بدون کارکرد و کاربرد مورد مداقه قرار گرفت. در این راستا توجه به صراحت، شفافیت، اجزای تشکیل دهنده اشیا، و پیدا کردن بیانی خاص و جدید نسبت به اشیای پیرامون موجب تشکیل گروهی در آلمان شد که احساسات شخصی عکاس را در هنگام ثبت و ارائه اثر کاملا کنار گذاشته و به جای آن، کشف و نمایش توانایی های بی بدیل هنر عکاسی به مخاطب مورد توجه قرار گرفت. 
آلبرت رنگر پتچ یکی از عکاسان مکتب «عینیت نوین» است که عکسهایش تا حدود زیادی جنبه های هنری عکاسی را نمایان میسازند و بر ویژگی های منحصر به فرد آن صحه می گذارند.
گروه عکاسان عینیت نوین آلمان بر این ایده مصر بودند که بیانگری هنرمند موجب کاسته شدن ارزش هنری عکس می شود و عکس ها خودشان باید با کنار زدن احساسات شخصی هنرمند، تاثیرات نقاشی و جانبداری از آن، وجاهت مستقل خود را به عنوان هنری که توانیی نشان دادن جزییات، خطوط و تعمق در موضوعات را دارد بدست آورد. این تلاش ها منجر به گسترش بی حد و حصر عکاسی مدرنیسم و ظاهر شدن سیمای مستقل و «ناب»عکاسی از نقاشی و گرایشات افراطی پیکتوریالیستی شد.
عکس حاضر به سال 1930 ثبت شده و یکی از چندین نمای نزدیک پتچ از برش یک قارچ است؛ او عکس های زیادی از تکمه ها، وسایل باغبانی، ابزار کفاشی، گل ها و... ثبت کرده که در همه این ها نزدیک شدن بیش از اندازه به موضوع به شرط از دست نرفتن دقت بالای فنی عکس، به منظور کنکاش در ذات چیزها مطرح است.
اگرچه او خود منتقد تاثیرات مدرسه باهاوس روی تکنیک هنرمندان هم عصر خود بود، اما تلاش پدیدارشناسانه او در ماهیت واقعی اشیا بدون هر گونه دخل و تصرف، ستودنی است. این عکس ها اگرچه به ظاهر از احساسات انسانی خالی اند، اما ما را شیفته اشیاء، گیاهان و چیزهای کوچک و کم اهمیت اطرافمان می کنند. این دستاورد کمی نیست که: با عکاسی می توان شیفته اشیا شد، تناسبات  پنهان در آن ها را که بی شباهت به نظم دیووانه کننده جهان و عالم هستی نیست، کشف کرد و آن گاه برای آن احترام قائل شد.
عکس آلبرت رنگر پتچ از برش مقطع یک قارچ، بیش از همه چیز مرا یاد بخشی از ترجیع بند هاتف اصفهانی می اندازد:« دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی/ تا به جایی رساندت که یکی/ از جهان و جهانیان بینی» 

صفحه 2 از 173
صفحه قبلی < 1  [2]  3  ... > >> >>| صفحه بعدی