Kiarang___web___


پدرم بیست و پنج سال پیش، چشم راستش را از دست داد و من از چهارده سالگی با یک چشم  دنیا را می بینم. پدرم پرنده ها را خیلی دوست داشت و درک این واقعیت که همین علاقه موجب شد پدرم عضوی از بدنش را از دست بدهد برایم غامض بود: برخورد قسمتی از سر با قفس قناری روی دیوار و پاره شدن شبکیه چشم راست و متعاقب آن تشخیص غلط  پزشک.  من نمی دانستم دنیا با یک چشم چگونه است اما مدام می دیدم که پدرم به خاطر دو بعدی دیدن دنیا، پله اتوبوس را نمی بیند، فاصله ها را درست تشخیص نمی دهد، مدام پایش به میز و صندلی می خورد و حرکت هایش بدون محاسبه فاصله دقیق است، بدتر از همه این ها رفتار مردم کوچه و بازار بود که به راحتی ضعف آدم ها را به اسباب خنده خود بدل می کردند. در چهارده سالگیم، نه اینترنتی بود نه آدم ها این قدر دردسترس بودند که بتوان از آن ها پرسش کرد. به خاطر علاقه ام به نجوم، گاهی به استادی در تبریز به نام دکتر عجب شیری نامه می نوشتم و او هم با دستخط خودش مرا با زبانی که در حد سن من باشد، راهنمایی می کرد. وقتی در یکی از نامه ها از پاره شدن شبکیه چشم راست پدر برایش نوشتم او عبارت «برای همیشه» را در پاسخ نامه من مقابل نابینایی چشم  گذاشت و از ناتوانی فعلی پزشکی برای تعویض شبکیه چشم خبر داد.  آرزوی دیدن ستاره دنباله دار هالی و یافتن دورترین شهاب سنگ ها، کنار رفته بود و جای خودش را به آرزوی شفای چشم پدرم داده بود. از خدا تنها همین را می خواستم و لاغیر. و کلمه بیرحمانه «برای همیشه» مرا محکوم به رنجی ابدی می کرد. در سال هایی که معنای تمنا و نیاز را نمی دانستم چیزی ته وجودم بود که بسیار غمگینم می کرد و چشم انتظار گشایشی.  چیزی شبیه زخم؛ بی آن که اسمش را بدانم. انگار در مقابل واقعیتی که فراتر از درکم بود، دچار لکنت زبان شده بودم. 
چند ماه پیش چشم چپ پدر مبتلا به آب مروارید شد و لاجرم  آن را به دست جراحان سپرد. بعد از جراحی چشم چپ،  پدر با آن که کماکان با یک چشم دنیا را می بیند اما به قول خودش انگار غباری را از روی چهره دنیا پاک کرده اند، همه چیز را شفاف می بیند، دقتش چند برابر شده است، چیزهای ریزی که ما نمی بینیم را می بیند و به ما نشان می دهد؛ لکه ای روی دیوار را یا جوشی تازه بیرون زده روی پوست مان را .
حالا که فکر می کنم می بینم پدر در این بیست و پنج سال پیاده به دانشگاه رفت و برگشت، وقفه ای در معلمی اش ایجاد نشد، به سفرهای پژوهشی رفت، مطالعه اش کم نشد و با همان یک چشم که این اواخر همه چیز را مات می دید، کنار آمد. شاید گشایشی که بیست و پنج سال دنبالش بودم همین باشد. همین تسلیم نشدن او و چشم چپی که حالا بهتر می بیند. 


Untitled-1_2
زخم های تن اش | عکس: آیدا عباسی 

آیدا عباسی این عکس را از مسجد جامع خرمشهر، امروز در اینستاگرامش منتشر کرده است. عکسی که مرا در دو زمان نگه می دارد: گذشته/ حال. توامان مرا به گذشته می برد و به حال می آورد و این سرگیجه زمان، حقیقت عکس را برایم جذاب تر می کند.
تصویری از گذشته که نماد مقاوت شهر خرمشهر را در سال پنجاه و نه یادآور می شود و وضعیت حال؛ که نیمه سالم بودن دیوار غربی آن، در مقابل فراموشی و حذف تاریخ و مرارتی که شهر خرمشهر متحمل شده است، همچنان ایستادگی می کند. 
رد این گلوله ها روی دیوار مسجد مرا میخکوب می کند. می مانم که به کاشی های آبی فرو ریخته بنگرم یا به رد گلوله ها که در پشت آن بدجوری به عمق نادیدنی دیوار رسوخ کرده اند. راستی مگر کاشی های آبی هم فرو می ریزند؟ 
بارت عکس را یکی از ابزارهای مهم ثبت تاریخ میداند، قطعی بودن واقعیت عکس در قیاس با نقاشی، او را به شاهدی مطمئن برای ابژه خود تبدیل می کند. فراخوانده گی عکس تلنگر آمیز است و توجه ما را به آن چه پیرامون مان جا مانده جلب می کند

صفحه 1 از 142
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی