Akbar_Alemi

در روزگاری که معلمی، مزد مادی درخوری ندارد و مزد معنوی آن نیز در سایه بخل ها، تنگ نظری ها و اختلاف سلیقه ها گم شده است، «اکبر عالمی» یک معلم راستین بود. بازمانده از نسلی نادر که تجربه و دانش را توامان با هم ممزوج کرده و تنها چیزی که اشتیاق سرکش آن نسل از معلمان را آرام می کرد، سخاوتِ بخشش اطلاعات بود، بر خلاف امروز که بعضا می بینم معلم هایی اطلاعات، دریافت ها و تجربه های خود را منتقل نمی کنند تا مبادا شاگرد از آن ها فراتر رود و یا بدتر، تنها مسیر انتقال اطلاعات را، خاطره گفتن های ملال آور طولانی در کلاس می دانند و از این طریق احساس می کنند به صمیمیتی شگفت با دانشجو راه یافته اند.                      
پشت آن چشم های سبز، هوشی شگفت جاری بود، که در فاصله پله های فرسوده ساختمانی دو طبقه در خیابان پارسا (علی اکبری) تهران، چون کشیشی به وقت اعتراف بنده، ته ذهن و دلت را پالایش می کرد. از همان پله ها بود که عاشق مان کرد، از همان سی و سه پله ای که ما را چون سی و سه پل الله وردی خان به «چهار باغ» استاد متصل می کرد تا به کلاس چهار ساعته او برسیم. درنگی بعد اکبر عالمی با آپارات شانزده میلیمتری «ایکی» هفت کیلویی ژاپنی و چند حلقه فیلم زیر دوشش بالا می آمد، نورهای کلاس گرفته می شد و فیلم خش داری که معلوم بود ده ها بار درباره استفاده از فیلترها، نوع میزانسن ها و چرایی برش خوردن پلان ها در تایمینگ مشخص در آن، برای بچه های نسل های مختلف سخن گفته، به روی دیوارِ بدون پرده کلاس می رفت. در آن تاریکی محض هیچ چیز نبود جز صدای استاد که کلمات را با چنان دقت و وسواسی ادا می کرد که گویی جلوی دوربینِ مهم ترین رویداد تلویزیونی دنیا نشسته است. وسط درس گفتارها، طنزهای کلامی به جهت زدودن خستگی شاگردان نیز بود که روحیه کلاس را تجدید می کرد.                                                  
 پاییز سال هفتاد و شش کلاس ما تمام شد! من نه ضبط صوت داشتم و نه موبایل، این بود که پاییزهای بعد، بی وقفه پشت درِ کلاس هایی می ایستادم که آقای عالمی در آن ها سخن می گفت، صدای بدون تصویر او را می شنیدم، دیگر به محتوای گفته های او توجهی نمی کردم و فقط مسحور آن صدا بودم. صدایی که از جایی دیگر می آمد؛ جایی ورای اوراق درس و مشق و علم رسمی و تفسیر و تحلیل. آقای عالمی که دستم را خوانده بود، یک بار دعوتم کرد جلوی درِ ورودی دانشگاه تربیت مدرس و تاکید کرد «ساعت پنج عصر آن جا باشم»! چند دقیقه به پنج مانده بود که آقای عالمی آمد، نشستیم روی بلوکه های کنار بزرگراه، و بعد از من خواست غروب خورشید را که درست پشت پل گیشا اتفاق می افتاد، با هم تماشا کنیم بی هیچ سخنی. بعد غروب پیاده برگشتم خانه و در تمام راه به این فکر کردم که تماشای غروب، بهترین هدیه از استاد بود. روش تشویق استاد همین قدر منحصر به فرد بود.                                                                                                           
 «رفتارگرایی» که رویکرد غالب نظام آموزشی ماست، در الگوی آموزشی اکبر عالمی با تشویق ها و صمیمیت هایی خالص همراه بود که رنگی جدید به این الگو می بخشید. در دوره ای که برای توسعه علوم، به انقلابی علمی نیاز بود، او یکی از معلمینی بود که یک تنه به تغییر بافت علمی شاگردان خویش مشغول بود، سر به زیری و سکوت شاگردان را بر نمی تابید و آن ها را وادار به پرسش می کرد، اطاعت کورکورانه از استاد در کلاس های او ممنوع بود و با این روش، آموخته های شاگردان را درونی می کرد.                                              
کار مهم او اما فقط آموزش سینما، علم لابراتوار، رنگ و نور به شیوه خاص خود نبود، او تولید معرفت می کرد، از جمله این که بارها در کلاس هایش می گفت: «پشت سر هیچکس سخنی نگویید، سخن گفتن پشت سر آدم ها و معایب آن ها را آگراندیسمان کردن فقط معنایش این است که حال شما اصلا خوب نیست».                  

kurland


چرا عکس «جاستین کورلند» (دختران) مهم است؟ 
آیا زیر سوال بردن کاربردِ استنادی منظره در این اثر اهمیت دارد یا دل مشغولی اش به نوعی از مداخله گری، صحنه آرایی و بازنمایی هنری که ما را در میانه ی مستندگرایی و استیجد معلق نگه می دارد؟ و این برزخ میان بی طرفی یا جانب داری از دختران نوجوان یاغی و فراری که اینچنین پر تعداد، به منظره آمریکایی هجوم آورده و آن را اشغال کرده اند، ما را به دیدی رادیکال از جامعه آمریکایی سوق می دهد و چه بسا تهدیدی علیه نظم اجتماعی را گوشزد می کند. این تصویر مرا به دو زمان رجعت می دهد: اول به جنازه های رها شده در مناظر قرن نوزدهمی «راجر فنتون» و سپس به کالبدهای رها شده ستارگان سینما در آثار «ایزیما کائورو» عکاس معاصر ژاپنی و مساله بدن به مثابه شی ء. چرا که به قول «لو بروتون»: بدن مکان و زمانی است که دنیا می تواند از لابه لای آن به قالب انسانی در آید که در خاص بودگی تاریخ شخصی اش، در خاک اجتماعی، فرهنگی خود فرو رفته و ریشه ها و روابط خود را با دنیا بروز می دهد. 
این تغییر هویت منظره بواسطه تغییر شالوده اجتماعی دخترانی که در لبه ی بزرگسالی ایستاده اند و به هر حال آینده را نمایندگی می کنند، تصویری هشدارآمیز از جنسیت در جامعه آمریکایی است. آن ها از چیزی گریزانند؛ مدرسه، قانون، قواعد زیست اجتماعی و هم زیستی مسالمت آمیز، و روانه اند به سمت فردیت شان، فردیتی که بخشی از جامعه مردسالار آمریکایی آن را سلب کرده است. عکس «جاستین کورلند» منظره ای مجذوب هستی جسمانی است؛ آغشته به دختران شورشی و جدا افتاده از خانواده، لبریز از خصایص دوران مدرن، به رابطه داستان گوی میان انسان/ شی ء/ محیط می پردازد. آزادی بی حد و حصر در دل طبیعتی که از قانون شهرنشینی فارغ است و خود را در حومه و روی خط مرزهای آمریکا به آرمان شهری برای دختران بدل کرده است. 
عکس های «کورلند» از دختران در پروژه ای پنج ساله میان سال های هزار و نهصد و نود و هفت تا دوهزار و دو به بازنمایی سازمان یافته و مداخله گرانه ی عکاس بر اساس ایده ای شخصی می پردازد، اما گویی مشغولِ دفاع از افراد فاقد قدرت است تا در سایه نمایش بی طرفانه، به قدرتی اجتماعی در دیدگاه مخاطب و رسانه عکاسی نائل شوند؛ یعنی همان رسالتی که بر دوش عکاسی مستند گرایانه است. این نوسان میان بازنمایی هنری و مستندگرایی در عکس برایم جذاب است.
صفحه 1 از 181
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی