a


این سال شوم پر شد از مرگ های نا بهنگام و شوک آوری که تکثرشان زیر تیغ کرونا، از نفاست مرگ کاست و آن را به امری بدیهی و منطق ریاضی بدل کرد که لا به لای خبرهای روزمره مدام شنیده می شد. نه امکان همراهی بود با از دست رفته گان، نه فرصت تعمقی بر زندگیِ رفته گان و نه فرصت تسلی به بازماندگان. هیچ کجای تاریخ، این چنین غریبانه و در سکوت، آدم های بزرگ کشورمان را از دست ندادیم.
 انتشار ویدیوی خودنگاره «هوشنگ میرزایی» فیلمساز پیشکسوت مستندنگار کشورمان در حساب کاربری اینستاگرام خود از روی تخت بیمارستان و در حالی که نفس ها به شماره افتاده اند؛ تلخ ترین تصویر این دوران است. لباس مرگ عوض شده، هیاتش تغییر یافته و ادوات و سور و سات آن نیز به کلی تغییر کرده است. این تصویر گویاترین نماد این تغییر است که هوشنگ میرزایی با هوشمندی کامل و نبوغی که از او سراغ داشتیم، در آخرین نفس های زندگی حتی دست به تولید و انتشار فیلمی کوتاه زده و در شرحی که بر آن خودنگاره نوشته است، از تن دادن به برگزاری کارگاهی یک هفته ای سخن می گوید که به خاطر پنج میلیون تومان ناقابل برای پر کردن دست اندازهای زندگیش، مجبور به پذیرفتن آن شده است. فیلمی که ناتمامیِ حقیقت طلبی یک فیلمساز مستندنگار را که عمری با بکرترین و دست نخورده ترین سویه های واقعیت در سینمایش سر و کار داشته، آشکار می کند. این فیلم کوتاه که به بلندی ساختار خطی و ریتم تکرار شونده نفس های به شماره افتاده فیلمساز است مرا به یاد عکس مهم و تاریخی «ایپولیت بایار» می اندازد؛ خودنگاره مرد غرق شده. همان عکسی که بایار خود را در قامت جنازه ای که دستهاش سیاه شده و رنگ از رخساره اش پریده، مقابل دوربین نشاند و از شرایط موجود در به رسمیت نشناختن ابداعش در تولید اولین چاپ مثبت مستقیم عکس با کیفیت مناسب توسط دولت وقت فرانسه گلایه کرد و سودی از زنده بودن خود ندید. هم آن خودنگاره ایپولیت بایار و هم این خودنگاره هوشنگ میرزایی هر دو صادقانه از خویشاوندی مرگ و تصویر می گویند و گویی بیش از همه درک کرده اند که چطور تصویر می تواند پلی باشد میان مرگ و جاودانگی.
هوشنگ میرزایی فیلمسازی خودساخته بود، روی پای خودش بزرگ شد، مستقل بود و زبان صریحی داشت، ذوالفنون بود، نقاشی می کشید و فیلمسازی می کرد، دلسرد از فضای حاکم بر سینما بود و آرزویش ساخت فیلم بلندش بود که همواره با فقدان تهیه کننده مواجه بود، کاش و تنها کاش مراقبت بیشتری از خودش و فشارخون موروثی که گرفتارش بود، می کرد. یادش جاودان. 


Kiarang_Alaeiعکس: خودم


ننه خواب دیس گل سرخی را دید؛ قدیمی ترین شیء جهیزیه اش، صبح که بیدار شد، قبل از این که غذا را بار بگذارد، قبل از این که پدر بزرگ را از این شانه به آن شانه کند، قبل از دانه ریختن برای گنجشک های حیاط به سراغ دیس گل سرخی اخوان زنجانی اش رفت، آن را از روی رف برداشت، درست یکی از شش گلش ترک برداشته بود، شروع کرد به بند انداختن آن. این وسط، تلویزیون دیوارهای ترک خورده سی سخت را نمایش می داد، بدون صدا. صداش را ننه بسته بود. ده دقیقه دیگر باید پدربزرگ را بیدار می کرد، چهل و پنج دقیقه دیگر باید قرص آبی رنگش را به او بدهد، لقمه کوچکی آماده کرد و گذاشت کنار ظرف قرص، این وسط باید حواسش به ظرف شیر روی اجاق گاز هم باشد که سر نرود، راستی عصاره گوشت توی زودپز چند ساعته آماده می شود؟ قرص سبز مادر بزرگ هم مال ساعت دوازده است، ایاز گفته: «راس ساعت یازده اینجا باشید وگرنه سبزی امروز نیشابور را روی دست می برند». ننه چشمهاش را ریز کرده، تمنا کرده، با ایاز شوخی کرده که شاید دل سنگش به رحم آید و کمی شاهی و گشنیز و ریحون تازه برایش نگه دارد. دو هفته دیگر باید مادرش را برای آندوسکوپی ببرد، دو هفته دیگر می شود دقیقا سالروز عقد ننه. فکر می کند به این که قبل از رفتن به مطب دکتر، کُلبیجِ رامسری بپزد، شوهرش بیشتر از کیک های دیگر دوست دارد. سه روز بعد از آن هم نوبت قسط وام مسکن است. باید دفترچه را بگذارد روی تلویزیونی جایی که یادش نرود. 
پدر بزرگ را بیدار می کند، ساعت مچی رولکس پدر بزرگ مثل بنز کار می کند، ننه صدای موتورش را خیلی خوب می شنود، دستش را می گذارد روی نبضش. می شمارد، به شصت که می رسد خیالش راحت می شود، دستش را رها می کند، زیر گاز را کم می کند، تند می رود که برسد به ایاز. توی حیاط این پا و آن پا می کند، خودش را بیهوده با گل های ابریشم مشغول می کند و علف های هرزه را وجین می کند تا سر و کله مامان فندقی پیدا شود، شکم پرش را می مالد به پاهای ننه، به خالکوبی روی پاها، واریس پاهای ننه مور مور می شود، برایش غذا می ریزد و می رود که به قرار یازده برسد. همان طور که طول حیاط را طی می کند، حواسش هست که روی موزاییک لق حیاط پا نگذارد، فقط ننه می داند کدام موزاییک لق است، کدام گلدان فردا گل می دهد، درخت گردوی حیاط همسایه چرا گردو نمی دهد، او حتی می داند بچه گربه قبلی مامان فندقی که بزرگ شده بود، چرا یکهو غیبش زد. گاهی فکر می کنم توی سر ننه چیزی شبیه جی پی اس وجود دارد که به اسرار کائنات وصل است. مهم نیست که ننه، کلارا زتکین و رزا لوکزامبورگ را نمی شناسد، لوییس زیتس به گوشش نخورده، نمی داند انوشه انصاری کیست، ولنتاین چه روزی است، واتس اپ چیست، فالور یعنی چه، همین که او می داند زنانه بازار کجاست و همه کنج ها و زوایایش را می شناسد، کافی است، این که حال شالی را با نگاه کردن به مزرعه برنج می فهمد، کافی است. این که وجین چندباره را بلد است و کسی هیچ کجای دنیا مثل او نمی تواند خوشمزه ترین مربای نارنج را درست کند.
 روز جهانی زن به تو مبارک: ننه.


صفحه 1 از 182
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی