قهرمان های تمام شده
IMG_4012
Lucas Samaras / 1969


قابلیت های فردی که ارتباط تنگاتنگی با تفکر، خلاقیت و توانمندی های ذهنی و جسمی فرد دارد در بسیاری مواقع محکوم زمان است، این قابلیت های فردی آن جا تیغ زمان را بیشتر از هر جا روی سر خود احساس می کند که با امر جسمانی و تربیت جسم همراه باشد. 
چه بسیار قهرمان هایی که با عبور از سن سی و پنج سالگی توانایی های جسمی شان به آن ها اجازه تداوم حضور در کسوت یک قهرمان را نمی دهد و فرد یا بواسطه کاریزما، تجربه و توان مدیریتی اش به سطوح مربی گری آن رشته عزیمت می کند، یا به گوشه عزلت خزیده و در بسیاری از مواقع به فراموشی سپرده می شود.
عوارض این پدیده تنها این نیست، حالا که قهرمان به پایین چرخ و فلک تبعید شده دچار تالمات روحی می شود، تعارض میان هیاهویی که یکباره به سکوت محض بدل شده و تناقض حاکم میان چراغانی و بزمی که یکباره به خاموشی و سردی گراییده، مصائب روحی قهرمان را دوچندان می کند.
ایرج خدری را به یاد بیاوریم: قهرمان ملی پوش بسکتبال و پرتاب وزنه که به دستفروشی کنار خیابان پرداخت. فواد خوزم قهرمان جهان در رشته دومیدانی معلولین، پروانه تهرانی اولین ورزشکار زن ایرانی صاحب مدال آسیایی، محمد کوشکی قهرمان کشتی لرستان از دیگر قهرمان های فراموش شده اند، حتی مجتبی مرادی قهرمان کشتی آزاد نوجوانان و صادق پاکدامن قهرمان رشته نجات غریق جهان هر دو پس از پایان دوران طلایی قهرمانی به سمبوسه و فلافل فروشی در معابر عمومی روی آوردند. آیا هنوز به یاد داریم احساسی را که از بالا بردن وزنه سیصد و دوازده کیلوگرمی قهرمانی جوانان جهان توسط امید ستایش پور به ما دست داد؟ چشم هایمان نمناک شد و بدن مان منقبض! آیا دیدن این قهرمان در هیات یک دستفروش و کارتن خواب در خیابان های قزوین باز هم چشم های ما را خیس می کند؟
مساله فقط به ورزش ختم نمی شود، در هنر نیز اوضاع کمی بدتر است. تطابق پذیری پایین تر هنرمندان با مشاغل اداری و ذهن رها و آزاد از قبض و بسط معاش و بیمه و بازنشستگی، وضعیت و آینده شغلی هنرمند را در ابهام فرو می برد. او خودش را وقف حال می کند، همه آن چه در بی خویشی تجربه می کند با کمترین مزد نثار مردم می کند، حواس او به آینده نیست، او میزی ندارد که آن را دو دستی بچسبد و هر چه هست در حال است. وقتی خود را ایثار می کند محبوب متولیان فرهنگی و اداره ها و سازمان ها و وزارتخانه ها است، اما کافی است دست از تولید بکشد. همه آن مجیزگویان به سادگی فراموشش می کنند و از یاد می برند نقشی را که او زمانی در اعتلای فرهنگ، رشد سازمان و موسسه، و دیده شدن آن ها بر دوش داشته است.
به نظر می رسد این فراموشی یک جور مرگ است که بی واسطه مقابل شور زندگی ایستاده است، اما مرگی که در زندگی فرد رخ می دهد و زیستن فرد با آن قطع نمی شود. فراموشی همان فقدان آگاهی است که این بار جامعه، این خصلت خود را در مورد یک انسان که روزگاری وام دار او بوده است، رفتار می کند.